تبليغاتX
U R NOT ALONE
U R NOT ALONE
دیوار اعتمادم را موریانه خورده است...اینک عمارتی ویرانه ام...اکنون می دانم...که دیگر بر نخواهی گشت

مرا كسي نساخت

مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان ! او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!

Writed by آتنا at  19 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

ببَرَِش!

ببَرَِش!

 

 

مي تپد و سعي ميكند بگويد كه من زنده ام

كار ميكند و من احمق را زنده نگه ميدارد

آري اين قلب من است

براي من ميزند

ولي به كه فكر ميكند كه اين همه انرژي ميگيرد،نمي دانم!

گمانم تو باشي...

زمستان پيش كه براي تعطيلات رفتي

ضربانش كند شد

مثل كودكي كه در پي شاپركي دويده و اكنون خسته است

كورمال كورمال ميزد

نزديك بود مرا فدايي تو كند كه نشد

تو برگشتي

از جا برايت پريد

ولي گاه و بي گاه كه تركم مي كني

گوشه اي آرام مينشيند و كند ميزند

فكر مي كنم اين قلب من نيست

در سينه من است

ولي چون به تو مي انديشد ميزند

با يادت هم زنده است

هر بار كه ميروي همراهت ميشود

بار ديگر ببَرَِش،كامل از جا بكنش

از پيش من برو!

راستي...قلب را هم ببر،

نمي خواهمش!!!

heart

Writed by آتنا at  0 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

هنــــــوز هـم زود است! كه.....

شايد هنوز هم زود است كه بداني دختركي شعرهايش را براي تو مي سرايد و هر شب از آسمان خيالش برايت ستاره مي چيند، شايد هنوز هم زود است بداني دل كوچكش با نگاه غمگين تو ترك ميخورد و بي انكه تو بخواهي نگران روزهايي ست كه تو نگران نگاه ديگري شوي!

 

                         

Writed by آتنا at  11 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

چشمهای بزرگ من و تو

سلام خیلی وقت بود آپ نکرده بودم...دلم برای نوشتن تنگ شده بود...برای شما ها هم همینطور! پس مینویسم.

 

هنوز خیلی بچه بودم که یه روز مامانم پرسید: تو فکر میکنی چرا گربه ها از خیابون رد میشن؟یه گربه آن طرف خیابون چه کار میتونه داشته باشه؟؟؟

و من به این سئوال فکر کردم.به این سئوال و هزار سئوال دیگه...که چرا کلاغ ها روی سیم های برق می شینن؟چرا برف میاد؟وقتی برف میاد کلاغ ها از روی سیم کجا میرن؟چرا بعضی از درختا همیشه خدا سبزن؟چرا قاصدک ها همیشه علامت خبرهای خوبند؟

چرا بعضی گلا چپه در میان؟چرا مترسک ها هیچ پرنده ای را نمی ترسانند؟چرا و چرا و چرا؟

وقتی آدم در و برش رو اینطوری نگاه میکند،دنیا جور دیگه ای میشه.هزاران سئوال زیر موهای آدم،توی سرش شکل میگیره،که جواب هاشون زندگی رو طور غریبی شاعرانه میکند...کسی چه میدونه،شاید موها روی سر آدم را پوشوندن تا شعرها یخ نکنند!!!ما میخوایم از این به بعد موهامون رو کوتاه کنیم و بگذاریم فکرامون هوا بخورن.ما...من وتو با هم میخوایم برای جوابهای کهنه مون سئوال های تازه پیدا کنیم.

پس اول از همه برای زندگی تازه یک قیچی لازم داریم.یک قیچی که موهامون رو کوتاه کنه و به فکرامون صدمه ای نزنه.

پس برای مراقبت از فکرا یه شونه میخوایم که فاصله بین سر ما و قیچی باشه...حالا میخوایم کم کم شروع کنیم...شروع کنیم که فکر کنیم تا اینکه درست فکر کنیم و بعد اون فکرامون رو شعر کنیم.از کلمه ها قصه بسازیم تا بهاری تازه توی گردالی وسط چشمامون شکوفه کنه. ما با هم حقیقت تازه ای میسازیم از جهان و این حقیقت قسنگ رو یه (ه) تندیس بهش میدیم تا بشه حقـیقـته! و نشون بدیم که قصه فکرای کلمه های ما همه حقیقته،... زندگی قشنگ واسه همه آدمایی که زندگی رو دوست دارن و براش ارزش قائلن حــــــقـــــــــیــــــقــــــتـــه.

شاید تو یا من میون چشمها وسئوالا و نگاهامون یه چیزی پیدا کنیم که حرف خیلی ها باشد...خیلی ها که دوست دارن بگن که شجاعن ولی چون خجالت میکشن نمیتونن ،خیلی ها که دوست دارن بگن عاشقن ولی چون خجالت میکشن نمیتونن ،خیلی ها که دوست دارن بهتون بگن دوستتون دارن و شما براشون کلیا تی مهمین ولی چون خجالت میکشن نمیتونن!

تعریف زندگی همینه ،یه سری نگفته ها و گفته ها ،یه سری بدا و یه سری خوبا ،یه سری کما و یه سری زیادیا و کلا روی هم رفته زندگی یه بازیه !

گاهی حقیقت زندگی رو باید پیداش کرد جایی مثل لوله بخاری یا روی خالای پشت پینه دوز. ما چشم گذاشتیم تا زندگی قایم بشه پس بازی میکنیم تا پیداش کنیم!

راستی...تو فکر میکنی چرا گربه ها از خیابون رد میشن؟ یه گربه آن طرف خیابون چه کار میتونه داشته باشه؟؟؟

اوه...راستی داشت یادم میرفت مواظب باش قیچی و شونت رو گم نکنی!

 

نمیدونم چی نوشتم اصلا" ولی امید که ارزش آپ داشته باشه به هر حال مخمون داغ کرده دمه امتحاناستو تحویل کارا فشار آوردن و خالصه حالمون بده درج تبمون رو هزارو سیصده!(اینم اثر این جنگولک بازیا = بنیامین و این صحبتا)

خوش و خوبو سلامت زیر سایه همونی که اون بالاهاست

امید که امتحانا رو خوب بدیم!!!

Writed by آتنا at  0 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

خورشید آسمان من

مثل همیشه سلام،حالت چطوره؟چه خوب کردی اومدی،صفا آوردی...

 امروز میخوام بی مقدمه آپ کنم! آخه اومدم کافی نت دانشگاه ، سرعت بالاست منم جوگیر شدم سرعت رو دیدم گفتم یه صفایی به بلاگ بدم که خالی از لطف نباشه.(چی چی گفتم اصلا")

خوب....برای امروز یه نثر از خودم میذارم که اسمش همونطور که از اسم این پست معلومه اینه: "خورشید آسمان من"

خودم خیلی دوستش دارم چون جز نوشته های شاد منه و اگر خواننده همیشگی بلاگم باشی میدونی که کم شاد مینویسم پس غنیمتیه برای خودش!

خوب کم کم باید برم هم الان کلاسم شروع میشه هم این خانومه داره یواش یواش منو یه جوری نگاه میکنه که یعنی: "سه ساعته نشستی پاش بلند نمیشی،کافیت نیست؟"

به امید دیدار تو گلم تا آپ بعدی فکر که کنم آخرای اسفند باشه یعنی دم عید

راستی عزیزم عیدت مبارک(یادت باشه من از اولین کسائی بودم که عید رو بهت تبریک گفتم)

 

 

 

 

- خورشید آسمان من

 

همیشه هرگاه از راه می رسیدم بی اختیار به سمت پنجره ی اتاق که گه گاه دستان نوازشگر باد ذرات عشق را با خود از آنجا به اتاق غمگین و  غبار گرفته کوچکم می آورد روانه میشدم تا لحظه ای از حس حظور عطر باران در اتاق خبری بگیرم...روزها بود که از خورشید دلگیر بودم و برای آسمان نگران، برای همین تصمیم گرفتم پنجره را باز کنم و با فریادی از اعماق قلب کوچکم از خورشید بخواهم که چند روزی ابرها را مهمان آسمان کند تا شاید حس غریب و بارانیم دوباره زنده شود... تا شاید کمی هوای عشق و صدای ترنم باران اتاق را مملو از محبت کند.

امروز وقتی در را باز کردم متوجه حظور غریبی شدم که شاید از دور دست ها مرا مینگریست گمان بردم که پرنده کوچکم در ایوان منتظرم بوده تا سری به او بزنم در را  که گشودم ناگهان صدای غرش ابر درونم را تکان داد،از وهم قدمی به عقب نهادم...در همان حال نگاهی به آسمان انداختم...ابرها مهمان خانه خورشید بودند و مهر می باریدند وخورشید آسمان کوچک ایوان من از بین جمعی از ابرهای سیه پوش مثل همیشه به من مینگریست و لبخندی طلائی به من هدیه می داد!

                 the sun of my sky

 

Writed by آتنا at  9 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

امتحان،رهایی،شعر،استاد

بر روی نگاه ما خدا خنده میزند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

_فــروغ. فرخ زاد_

 

 

سلام به تو دوست گلم که همیشه و در هر شرایطی در کنارم هستی و به من کمک میکنی که تنها نمونم!

چند وقتی بود که آپ نکرده بودم و دو تا علت داشت یکی نداشتن حال وحوصله مناسب برای نوشتن مطلب و دیگری هم که بیشتر شماها باهاش درگیر بودید امتحانای دانشگاه وچند تا تحقیق بود که الهی شکر از دستشون تازه خلاص شدم.

استاد محترم و بهتر بگم یکی از دوستان مهربان که همیشه به بلاگ بنده سر میزنن و اگه دقت کرده باشید لینکشون هم در قسمت دوستان معمار کوچولو قرار داره فرموده بودند بلاگ غمناک شده و حالت نوشته ها غمگین و اندوهگین و نا امید کننده است،به همین جهت اینجانب تصمیم کبری گرفته و عزم راسخ خود را بر این نهاده ام که حال و هوا را عوض کرده و این بد بخت مادر مرده(بلاگ)را از عزای عمومی در بیاورم و وی را سراپا شادمان کنم. ولی سعی این جانب ناکام مانده ودر کوله بار هنری شعر و ادب خویش جز ادبیات غمگین هیچ نیافتم.

مطلب مثل همیشه از نوشته های خودم نیست ولی به سفارش و بنا به علاقه استاد فوق الذکر از نوشته های حافظ است.

                            

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی                خـرقه جایی دگر و باده و دفتـر جـایی

کرده ام توبــه به دست صنـم باده فروش               کـه دگر می نخورم بی رخ بـزم آرایـی

جویها بسـته ام از دیده به دامان که مگر                در کـنـارم بـنـشـانـنـد سـهی بــالائـی

سـخن غیر مگو با من معشـوقه پرسـت                 کز وی و جام میم نیست به کس پروائی

Writed by آتنا at  0 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

نمیدنم چطور برم پیشش
سلام دوستان هیچ حرفی برای گفتن نیست!اومدم آپ کنم برم.

 نمیدنم چطور برم پیشش

تا قبل از اینکه همه چیز اینقدر جدی بشه

 جور دیگه ای لبخند میزد

با هم بیشترحرف میزدیم

جور دیگه ای به من نگاه میکرد

 انگار تا به حال منو ندیده بود

 زیادتر میدیدمش

 زیاد به دیدنم میومد

 جور دیگه ای با من حرف میزد

 برخوردش صمیمی تر بود

 تا قبل از اینکه همه چیز اینقدر جدی بشه

زیاد به من میگفت دوستم داره

زیاد بهش گفتم دوستش دارم

و همه چیز با یک جمله به پایان رسید آره به همین راحتی تموم شد

من رو تو یه شب بارونی بهار تنها گذاشت

 وقتی دل من تازه داشت با جوونه ها رشد میکرد

 وقتی تازه از وجودش لذت میبردم

وقتی اون به من گفت دوستم داره

 و من به اون گفتم منم همینطور

حالا ساعت هاست که بهش فکر میکنم

روزهاست که ازش بی خبرم

ما هاست که با هم حرف نزدیم

 چند فصلی هست که ندیدمش

 اما فکر نکنم به سال بکشه

 من نمی تونم طاقت بیارم

میرم پیشش مطمئنم

 تا پایان سال فقط دو ماه وقت دارم

 شاید از دیدنم ناراحت بشه

 شاید راهش خیلی دور باشه

 ولی از نظر من هیچ فرقی نداره

هر جا که اون باشه تا قلب من یه لحظه راهه

 هر جا که اون باشه

مهم نیست کجا،فقط باشه...، میرم پیشش

نمیدونم چه طور میشه رفت

 هیچ راهی رو برای اون جا بلد نیستم

 هیچ آدرس دقیقی ازش ندارم ن

میدونم باید کجا برم

کی میدونه باید چه جوری برم اون دنیا

Writed by آتنا at  0 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

نمیدانم....نه من هیچ چیز نمیدانم!

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم

_فــروغ. فرخ زاد_

 

سلام....نمیدونم چی بگم...و یا از کجا شروع کنم...از دیروز عصر ساعت دو حالم بد جوری گرفـتـســت ، تا یکی یه چیزی بهم میگه یه دفعه میزنم زیر گریه....حالم اصلا" سر جاش نیست...انگار یه چیزی رو گم کردم....دیروزسه شنبه بعضی ها گفتن هوا آلودست ، بعضی ها گفتن هوا ابریه، ولی از صبح یه جوریا بود خلاصه...و بعد... او ن خبر تکان دهنده راجع به سقوط هوا پیما...که انگار دلم رو یک دفعه از جا کند ،نشسته بودم پای تلویزیون اخبار ها رو نگاه میکردم به صدای نجف زاده گوش میدادم و از درون گریه میکردم طوری که فکر میکردم الانه که صدای هق هقم رو بقیه بشنون.

به هر حال با اینکه فکر میکنم بلاگ جای درد دل کردن نیست ولی به هـمتون تسلیت میگم، مخصوصا" اونهایی که عزیزی رو از دست دادن.

دوستای گلم میدونم تو این چند وقتی که آپ نکرده بودم از دستم راحت بودید....اتفاقا" قصدم این بود که دیگه ننویسم،برای هیچ وقت ننویسم ولی...حالا که دارم مینویسم احساسم با همیشه فرق داره.

راستی یه سئوال(؟) برام پیش اومده،دوست دارم بدونم اگه دیگه ننویسم چی میشه؟( به نظر خودم هیچی نمیشه )تو کامنت هاتون برام بگین اگه دیگه یه روز آتنا نباشه و ننویسه چی میشه؟

با همه ی بی حالی برای امروز یه چند خطی نثر حاضر کردم که مثل همیشه از خودمه.

 

*کسانی که بودند و نیستند 

دوست داشتم میدانستم باید چگونه به فرشته ها خندید چگونه میتوان به شکوفه ها لبخند زد که چه گونه میشود با خدا حرف زد.

نمیدانم....نه من هیچ چیز نمیدانم!

دوست داشتم خیلی چیزا میدونستم،خیلی جا ها میرفتم،خیلی کسها رو میشناختم،خیلی کارا بلد بودم ولی افسوس

نمیدانم....نه من هیچ چیز نمیدانم!

دوست داشتم مثل بقیه در چهارچوبی از غرور بایستم و در غم فراغت حتی لحظه ای آسمان خیالم را ابری نکنم

ولی...ولی آنقدر غم دوریت برایم سنگین بود که تنها با تلنگری آینه ی دل را در هم شکست ،نمیدانم کیستی حتی نام تو را نیز بلد نیستم اما...اما تو چگونه ای که اینگونه دلم برای دوریت میتپد؟ تو کیستی که با رفتنت حظورت را بهانه میگیرد؟ تو کیستی که همه وجودم با شنیدن اوج گرفتن تو به منزلگاه همگان اینگونه از درد میلرزد؟

نمیدانم....نه من هیچ چیز نمیدانم...ولی تنها ندایی درونم را صدا میکند و با نجوایی دیدارمان را در ابدیت وعده میدهد.

Writed by آتنا at  22 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

ای مسیحا ای وای

سلام اول کار از همه ی کسانی که طی این مدت لطف کردن و به وبلاگ حقیر من سر زدن و وقت گرانبهاشون رو گذاشتن و مطالبم رو خوندن تشکر میکنم...و میخواستم بگم نوشته های من اونقدر ها هم چیز جالبی نیست که ازشون تعریف میکنید!

به هر حال اگر هم مینویسم اول به خاطر شما بعد هم به خاطر دلمه که یه وقتا یه جورایی میشه،یه چیزهایی میگه که دوست داره مخاطبش هم اون ها رو بدونه! به هر حال این شعر مال دهم خرداد ماهه که توی یه شب تاریک به ذهنم اومد و نوشتمش ،اون شب خیلی جالب بود اصلا" حال خوشی نداشتم از طرفی دلم گرفته بود از طرفی هم دلشوره ی امتحان فرداش داشت منو میکشت بعد همینطور که داشتم با کتاب و خودکارم بازی میکردم یه دفعه وقتی به خودم اومدم دیدم دو سه تا پاراگرافش رو نوشتم... اونم کجا ته کتاب تاسیسات ساختمان رو نوشته های قسمت فهرست منابع !خلاصه اینکه این شعر یه مدلایئه...نمیدونم ولی یه جوریه انگار خودم ننوشتمش؛البته نه به خاطر نام عزیز و محترم حضرت مسیح ؛اتفاقا" من خیلی برای ایشون احترام قائل هستم گرچه مسلمونم ولی هر وقت اسمشون رو میگم مو به تنم سیخ میشه!بلکه فکر میکنم یکی دیگه این نوشته هارو از درون من از یه جایی تو وجودم که انگار خودم گمش کردم پیدا کرده و به قلم درآورده...

به هر حال شعر که مال خودمه،پس اسمش رو میذارم ای مسیحا ای وای!

 Infant Baptism Gift Basket

*ای مسیحا ای وای

 

ای مسیحا ای وای

چه بگویم از درد دلم

چه بگویم زانکه بود چون بند دلم

چه بگویم که دست تقدیر چه کرد

همه چیزم را برد همه چیز گشت فنا

فکری جز فکر تو انداخت سرم

ای مسیحا ای وای

چه بگویم از او

چه بگویم که چه شب هایی بود

منو عشق و یار و مهتاب تنها

می نشستیم تا صبح

او بگو و من بگو

از درد دل همدیگر

از باد خزان دلمان

از همان آغازین

وای چه رویائی بود

ای مسیحا ای وای

با تو چندی بتوان گفت ز درد

با تو چندی توان گفت و گریه نکرد

دلم امشب تنگ است

نیست دست کمکی جز یادش

نیست نامی جز همهمه ی فریادش

ای مسیحا ای وای

دل من دل تنگ است

تا چند بکوبم ناله ها را از درد

تا چند بگر یم از او در پاگرد

با تو میگویم من

این را میدانم

خاطرم در خاطرش محو شدست

یادم برایش سالهاست که گشته سرد

ای مسیحا ای وای

تو بیا لطفی کن

این میان بین من و او وصلی کن

برسانش به دوباره به دلم

به دل بی صبرم

سخت من دلتنگم

تا هنوز چندی نیست

بینمان بزمی کن

ای مسیحا ای وای

تو بیا لطفی کن!

Writed by آتنا at  21 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

جوانه ی شمشاد

سلام به همه ی دوستای عزیزم، از همه ی کسانی که دفعات پیش برام نظر گذاشته بودن ممنون و اینکه بگم واقعا" خوشحالم میکنید وقتی راجع به نوشته ها نظر میدید، امروز هم یه شعر از جدید ترین نوشته های خودم رو میذارم که تاریخ نوشتش مربوط میشه به دوازدهم همین ماه ساعت هشت و پنجاه و هشت دقیقه عصر! اسم شعر هست:جوانه ی شمشاد. امید که خوشتون بیاد!

 

- جوانه ی شمشاد

 

اولین جوانه ی شمشاد همیشه عاشق بود

گویی همیشه ذهنش پر ز شقایق بود

باد می وزید وبرگهایش رقصان میشد

ثانیه هایش خالی از دقایق بود

سرگرم عشق بازی و طرب با باد

برگهای زیبا را در خزان ول کرد

و جایی که اونیازمند دستی بود

زرد شد و شکست جسم او با درد

سیمای او گویای همه حقایق بود

گاه که سر در افکارخود میبرد

آرزو میکرد کاش که عاشق بود

تکه تکه شد ز سرما وقتی مرد

ولی جسدش پر از عطر شقایق بود

                               flowers

بابـــت نوشته های سبز باید بگم که توی این شعر فکر میکردم رنگ عشق سبزه! ولی در کل به نظرم رنگ عشق همیشه و هر جا بستگی به موقعیتش داره یعنی امکان داره هر رنگی باشه حتی سبز!

Writed by آتنا at  23 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

(فیروز کوه)
ســـــــــــلام دوستای گلم....خوبید؟ امید که باشید؛ دلیل اینکه بلاگو زود آپ کردم و منتظر نظرات زیبای شما عزیزان نشدم چیزی نیست به جز یه خبر خوب و خوش! که تا نظر ندی نمیگم چیه!!! شوخی کردم من اونقدا هم بد بخت نظر نشدم که گدائیشو بکنم!(چه دروغاااا...) من دانشگاه(فیروز کوه) قبول شدم! راستی کسی آشنا و از این حرفا اونجا نداره؟؟؟ حالا هم یه شعر از یه ناشناس.راستی یه چند نفرتون پرسیده بودید چرا بیشتر مطالب رو با آبــــی مینویسم؟ جوابش چیزی نیست به جز علاقه ی زیادم به این رنگ. گذشته های من پر از هوای بی قراری اند پر از سکوت و زمزمه پر از ترانه جاری اند لبالب از ترانه ها وشعرها که رنگرنگ پر از تلاطم و غروب و گاه لحظه های تنگ میان خاطرات من نهال عشق خفته بود به روی شاخه های آن هزار گل شکفته بود و حال از تمام آن نگاه ها و حرف ها فقط تو مانده ای این گذشته زیر برف ها بیا دوباره باز هم گذشته های نو بساز و با دلی پر از امید مرا به زندگی بباز
Writed by آتنا at  23 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

نمیتوان...نه نمیتوان!

نمیتوان صورتت را که هنگام خداحافظی از اشک تر بود فراموش کرد...

نمیتوان روزی را فراموش کرد که خانه دلم را ترک کردی و برای همیشه پس از آن من ماندم و مشتی خاطرات پوچ که تو حتی از یاد آوری آنها دریغ میکنی...

گاه با خود می اندیشم که باید حقیقت را هر چند تلخ باور داشت که باید نبودت را تحمل ساخت، باید به دوریت عادت کرد و باید...

نه... نمیتوان اینگونه بود...حتی باورش نیز سنگین تر از گناه توست!

Writed by آتنا at  16 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

درد دلهای شبانه ی یک کودک

سلام یه چند وقتی آپ نکرده بودم درسته؟؟ مثل اینکه واسه خیلی ها مهم نیست....نمیدونم شایدم...به هر حال ما آپ میکنیم واسه اونایی که سر میزنن. امروز هم یه مطلبی دارم از بلاگ" بچه مثبت با حال" که خیلی قشنگ و پروانه ای و... بود البته یه سری جاهاش رو تغییر دادم! امید که خوشتون بیاد.

راستی یه چیزی اونم اینکه من فهمیدم خیلی از بچه هایی که بلاگ نویس نیستن چون به محیط آشنا هم نیستن نمیدونن چه جوری باید نظر بدن...من کاری به بلاگ های دیگه ندارم ولی اگر کسی به بلاگ من سر میزنه باید بگم که باید روی گزینه ی ((کامنت*)) کلیک کنه تا بتونه نظرشو بگه!

 راستی این کلمه تو بلاگ من انگلیسی تایپ شده اینجوری=comment

 

درد دلهای شبانه ی یک کودک

خدايا.....
نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين!
نمی دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می زنن و تو حرف همه رو ميشنوی چه احساس خنده داری بهم دست ميده

می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی خدايا آخ زبونمو گاز می گيرم!!! 

 خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری؟چن تا چش داری؟

آخه چن  تا زبون بلدی؟ چينی و ژاپونی خيلی سخته! فرانسه هم همينطور!

خدای من
نمی دونم کلمه خدای من درسته؟...

آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی

خدايا منو می بينی اصلا" ... يا اصلا" منو ديدی ...اسممو می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟
خدايا تو چقدر پـهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی
چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی
چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟ خدايا

می خوام ببينمت حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم می کنی ؟
شايدم جلسه داری اصلا" الان بيداری يا خوابی

خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟
خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيـد يـم ؟
 اصلا" چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن هم خودتو هم ما رو!!!
خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟
نمی دونی بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات!

تو خدايی !خب تو حق داری

خدايا سردمه داد بزنم می فهمی؟ !

سردمه همه مردن!!!!!! کسی اينجا نيس!!! 

خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی!!!
گيجم منگم خوابم مياد!!!خدايا قرص داری ؟؟؟ سرم درد می کنه

دهنم خشک شده ... کاش بابام زنده بود

 مورمورم ميشه  اونو تو کشتی خدايا ؟
چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟
خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقـيه قاطی کردی

راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟
خدایا من می ترسم!!!

خسته ام!!!

خدايا شب به خير!!!

 

Writed by آتنا at  22 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

به به سلام دوستای خوبم چه میکنید؟ میدونم که بیشتری هاتون تازه کنکور دادین و همش در حال استراحت به سر میبرید یا اینکه پای نت هستین که اونم یه جورایی استراحت حساب میشه. منم که حسابی استراحت مطلق تشریف دارم،همه تحویلمون میگیرن خلاصه دیگه بله.

جاتون خالی امروز از صبح رفتیم خونه ی عمه جون مامانم اونجا هم خیلی خوش گذشت؛عصری که بر گشتیم از خستگی افتادم تا ساعت 8 شب یه خواب اساسی کردم. الانم که دارم براتون مینویسم که بلاگ رو آپ کنم؛ خوب برای امروز یه نثر از خودمه که تاریخ نوشتنش قدیمیه ولی یه دفعه ای ورقش از لای دفتر شعرم افتاد بیرون و یه جورایی گفت منو بنویس،اسمش هم هست((کسی از میان ما)). به هر حال امید که خوشتون بیاد و فیضی ببرید.

 

 

در آخرین لحظالت غروب که خورشید وداع آخرین خود را با آسمان سپید که حال به بیرقی شبانه تبدیل گشته به ثمر می رساند.

در حوالی کوچه سار شب در کنار حوضی مملو از آب و خالی از ماه و ماهی ناگهان ستارهای در آسمان میدرخشد.

پشت علفزار عشق جایی که باران با قطرات اثر گذار و شلاق وارش روی خاک حرفی از عشق تحریر میکند.

نوایی هوای کویر را به ظهر پیش از جنگ تبدیل کرد.

همهگان در تب و تاب جنگند و زنان و کودکان از فراق همسران و پدران میگریند.

صدا بلند تر و بلند تر میشود؛حال نوا به صدایی نزدیک تر از جان مبدل گشته.کسی در دور دست خاوری فریاد یاری برآورده.

کسی قصد دارد همه جهان را یکی کند.

کسی به فکر زمین و ضربان قلب اوست.

کسی به حال درد دل مردم از رنج میگرید.

کسی نغمه ها را به سرودی از برای آزادی تبدیل کرده است.

آیا میتوانید درکش کنید؟

به کمکش بروید؟

برای یاریش بشتابید؟

یا حتی فریاد او را که از عمیق ترین احساس درونیش برخاسته است؛ پاسخی گویید؟

او کسی است از میان من و تو، از میان ما.

Writed by آتنا at  2 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

کنکور این امتحان کزایی

بالاخره طلسم شکسته شد و این کنکور هم تموم شد و من هم تونستم بلاگ را آپ کنم! با اینکه از نشستن روی هر گونه صندلی بیزارم ولی این چند دقیقه رو دندون رو جیگر میذارم و قاطی شش ساعت و نیم صبح حسابش میکنم!

اول از همه ی دوستای گلم که تو این مدت منو درک کردن و با پیغام هاشون بهم روحیه میدادن تشکر میکنم مخصوصا" دوستی که طی این مدت برام ایمیل میزد و از حالم با خبر میشد!

راستی یه چیزی،من زیاد آهنگ ایرانی گوش نمیدم ترجیحا" همیشه با غربی بیشتر کیف میکنم و کلا" اینکه موسیقی خارجی دوست میدارم،نه اینکه بگم ایرانی گوش نمیدم! ولی اون طور که همه دوست دارن من اونجوری نیستم مثلا" از هر خواننده شاید دو سه تا، شاید یکی ، شایدم هیچی شو دوست داشته باشم...از همه ی این حرفا گذشته میخواستم بگم بابا این فریدونم قشنگ میخونه صبح که داشتم ساعت 6:20 میرفتم حوزه برای امتحان تو ماشین بابا در حال گوش کردن بودم...اسم آهنگ رو نمیدونم ولی همونی که میگه : آسمـون بغضش رو خالی میکنه آدم رو حالی به حالی میکنه... خیلی قشنگ بود چون برای اولین بار اینو جایی شنیده بودم و از اون روز کلی خاطره دارم...شما نظرتون راجع به همین یه دونه آهنگ چیه؟

بعد از سلام و احوال شما رو پرسیدن و و یه خورده راجع به اون امتحان کزایی که من الهی شکر یه مدلایی به نتیجش امیدوارم،و... میخوام شروع مجدد کار بلاگ نویسی رو با شعر زیر شروع کنم...

 

تــا تو

از انتهای خیابان رسیده ام تا تو

و تا نهایت هر جاده میروم با تو

مرا ببین که خودم را،وجود سردم را

به قلب آینه ها میدهم،به رویا،تو

کویر کهنه،بی آب خشک و خالی،من

هوای تازه و ناب هزار دریا ،تو

بدون تو لگد سخت غصه ها بر من

ببین منم که لهم زیر غصه ها یا تو؟

بهانه ایس غزل های تازه ام با تو!

اگر که یک نفس امشب سروده ام را تو

بخوانی و بنشینی،سپیده میشکفد!
من و سکوت شبانگاه و صبح فردا،تو...

Writed by آتنا at  23 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

خداحافظ تا کنکور

salam doostan:

ghabl az har chiz mikhastam az hameye kasani ke in chand vaght be weblog sar zadan va nazar dadan tashakor konam va baad ham yek mazerat khahi be khatere fonte english va type farsi chon type hamrah ba fonte farsiye compu3 beham rikhte va bayad windowsesh ro avaz konam!

baraye hamin ham emrooz ye matlabe kochoolooye english mizaram chon kheily zeshte ke shere farsi ro bekham english type konam!

dar zemn ghabl az sher ye chize nesbatan mohemoonam inke be dalile konkoor fekr nemikonam halahala ha On sham ta 21/ 22 mordad pas har khoobi badi...ok dige baram doa konid .bazam mamnoon ke vaghtetoon ro gozashtid va bye.

 

"we are friends"

We are not bound, you and I

With anything but thoughts

Expressed only by our words,

Yet I have known your spirit

Since the beginning and it is pure.

We are free, you and I.

to express our very souls

One to another without fear

We respect, trust and love one another.

We demand nothing,

Yet stand ready to give everything.

Our hearts are free

we are friends.

Writed by آتنا at  23 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

رقص رویاها

قصد دارم امروز بعد از چند وقت استراحت به مناسبت بی گناه شناخته شدن سلطان موسیقی پاپ ترجمه ی قطعه ی زيبای "خداوند" از کتاب "رقص رویاها" به قلم "مایکل.جوزف.جکسون"رو بذارم! البته مطلب اصلی مربوط میشه به سه شنبه یک دی هزاروسیصدوهشتاد وسه که از وبلاگ یکی از طرفداران به نام "نیمه دیگر من" برداشته شده!

نمیدونم با خوندن این مطلب چه حسی بهتون دست میده ، راجع به من چه فکری میکنید ولی به نظر من قشنگ بود برای همین هم از آرشیو مطالبی که داشتم پیداش کردم و گفتم بذارمش شاید شما هم خوشتون بیاد و یه جورایی نظرتون عوض بشه،نظرتون عوض بشه حالا که مایکل بی گناه شناخته شد و به همه ثابت شد که هیچکدوم از اتهامات واقعیت نداشته... نظرتون عوش بشه و به خودتون بیاید و بگید بابا اگر یکی به خاطر بیماری،رنگ پوستش عوض شد؛اگر چون معروف بود، هزار تا حرف پشت سرش زدن؛اگر به خاطر پول یکی رفت یه دروغ واقعا" مسخره راجع بهش گفت؛من نباید نظرم راجع بهش عوض بشه ؛ من به کارم ادامه میدم و راه نمیافتم پشت سر جمع بقیه هی بدون اینکه چیزی بدونم بگم فلانی هم آره...من به حرف بقیه کاری ندارم...من باید بیشتر بدونم بعد یه حرفی بزنم که اگر بعدا" یه چیزی شد و حرف بقیه گندش در اومد من ضایع نشم...

 HE IS NOT GUILTY

اين عجيب است که خداوند بی هيچ ابهامی وبگونه ای کاملا" واضح وجود خود را در تمامی اديان بيان کرده در حاليکه انسانها بر اين تصور اصرار ميورزند، که تنها راهی که خودشان ميروند درست است

هرچه شما تلاش ميکنيد که خداوند را آنگونه که شايسته است توصيف کنيد، باز شخصی هست که از تعريف شما راضی نيست

حتی اگر عشق شمابه خداوند همانند عشق او به پروردگارش باشد

آنچه که مهم است ذات اوست برای من شکل و تجسم ظاهر خداوند ملاک نیست

ترانه ها و رقص من در ابتدا بصورت طرحهايی ابتدايی هستند تا خداوند بيايد و آنها را کامل کند

من طرح و قالب اوليه را ارائه ميدهم و او به آن درون مايه ای شيرين می بخشد

من در شب هنگام به آسمان چشم ميدوزم و ستاره ها را بسيار صميمی و نزديک به خود احساس ميکنم

گويا که مادربزرگم آنها را برای من ساخته است

با خود می انديشم چقدر ارزشمند و باشکوه است

در آن لحظات من خداوند را درون خلقتش مشاهده ميکنم

من ميتوانم او را به راحتی در زيبايی رنگين کمان، در شکوه جهيدن آهويی در چمنزار و در حقيقت بوسه يک پدر به کودکش مشاهده کنم

اما برای من شيرين ترين و بزرگترين ارتباط با خداوند در هيچ طرح و قالب محدودی نمی گنجد

من چشمانم را ميبندم، و به درونم نگاه ميکنم، وارد يک سکوت آرام و عميق ميشوم و بيکرانگی خلقت خداوند وجودم را در بر ميگيرد

و ما در نهایت همه با هم يکی ميشويم

Writed by آتنا at  11 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

آسون بود!

سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه! امتحانم آسون بود ، گفتم بیام یه آب جاروئی بکنم! این شعر رو برای یکی از دوستانم گفتم که میدونم حتما" سر میزنه به وبلاگ و میخونه! نظرتون راجع به این شعر چیه؟ نظر بدید!

* تو دیــــــر آمدی!!!

 

دلم شکست در وصل فراق تو

تو آمدی امـــا

چه دیر کرده ای

 

با نعره های دل تا صبح سحر

که مدارا میکند؟ ای وای...

چرا دیر آمدی؟

 

شادم ز بودنت، مسرورم از وصال

برگشتی کنار من

چه دیر آمدی

 

دل را به صد بهانه ساکت کرده بودم من

دیدت تورا و حظورت را بهانه کرد

آمدی امـــــا دیر آمدی

 

خاک قبرم مشت مشت زیر پای تو

ترک گفتم جهــان بی تو را

تو دیـــــــر آمدی!!!

 

 

Writed by آتنا at  15 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

این چشم .....
 

 این چشم ها مطعلق به چه کسی است؟

look him deep in the eyes

Writed by آتنا at  14 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

فراموشم نکن!

سلام حالتون خوبه؟

میخوام یه چیزی بگم ولی...نمیدونم چه جوری شروع کنم پس بی مقدمه میگم،اونم اینکه من دیگه وبلاگ رو تا 23 خرداد آپدیت نمیکنم؛چون امتحانام از یکم شروع میشه!

ولی در آخر یه مطلب کوچولو از"رابرت ن.تست" دارم که به سفارش خواهر گلم آیــــــــــدا مینویسمش و اسمش هست "فراموشم نکن! "

 stars

روزی خواهد رسید که جسم من روی ملافه سفیدی بر روی تختخوابی در بیمارستان قرار خواهد گرفت که بارها با افراد زنده و مرده اشغال شده است. در چنین لحظه بخصوصی دکــتر اعلام خواهد کرد که مغز من از کار افـــتاده است و با تمام کوشــش ها و اقدامات، زندگی من متوقف شده است.

وقتی این اتفاق میافتد،سعی نکن با داروها و دستگاههای پزشکی جسمم را نگه داری.همچـــنین مرا مرده به حساب نیاور مرا در قید حیات محسوب کن و بگذار اعضای بدن من به زندگی کامل دیگران کمک کند.

چشمانم را به کسی بده که هیچ گاه نور خورشیـد را ندیده است. قلبم مرا به کسی بده که از بیماری پایان ناپـذیر قلب رنج برده است. خون مرا به جوانی بده که تصادف کرده،تا زنده بماند و شاهد بازی های نوه هایش باشد.کلیه هایم را به کسی بده که زندگیش وابسته به دستگاه هفتگی دیالیز است.

استخوانها و عضلات و سلول ها و سلسله اعصاب و هر ذره از جسم را به کودکی بده که بتواند راه برود.

بعد آنچه باقی میماند را به خاک بسپار که به رشد گلها کمک کند.

اگر قرار است چیزی را به خاک بسپاری بگذار اشتباهات من،ضعف های من و تمام پیشداوری های من علیه اطرافیانم باشد.

گناهانم را به شیطان ببخش و روحم را به خدا بسپار.

اگر میخواهی مرا فراموش نکنی،آن را با رفتار یا کلامی دلنشین که کسی به آن نیاز دارد عملی کن.

اگر تمام کارهایی که خواستم انجام دهی،برای ابد زنده خواهم بود.

 

 

  stamp of love

 

و باز هم به سفارش خواهرم از عاشقانه هـای جبران خلیل جبــــران ،حرفی درباره عشق برایتان انتخاب کردم ،از کسی که اعتقاد دارد برای گفتن حرفی به میان ما آمده است.

 

به من بگو! آن شعــــــــله چــــه نام دارد؟

عشق،تنها آزادی در دنیاست،زیرا چنان روح را تعالی می بخشد که قوانین بشری و پدیده های طبیعی مسیر آن را تغییر نمی دهند.

محبوبم!اشکهایت را پاک کــــن.زیرا عشق که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته،موهبت صبوری وشکیبایی را نیز به ما ارزانی مــــی دارد.

اشکهایت را پاک کن و آرام بگیر.زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری،تلخی،بی تویی و درد جدایی را تاب می آوریم.

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد ،از پی اش بروید،هر چند راهش سخت و نا هموار باشد.

هنگامی که با بال هایش شما را در بر میگیرد،تسلیمش شوید،گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.وقتی با شما سخن میگوید باورش کنید،گر چه ممکن است صدایش رؤیاهاتان را پراکنده سازد،همان گونه که باد شمال باغ را بی بر میکند. زیرا عشق همان گونه تاج بر سرتان می گذارد، به صلیبتان میکشد.

همان گونه که شما را میپروراند ،شاخ و برگتان را هرس میکند.همان گونه که از قامتتان بالا میرود و نازکترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند،به زمین فرو میرود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.

عشق،شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته میکند. می کوبد تان تا برهنه تان کند. سپس غـربالتان میکند تا از کاه جداتان کند.آسیابتان میکند تا سپید شوید. ورزتان میدهد تا نرم شوید.آنگاه شما را به آتش مقدس خود میسپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند ،نانی مقدس شوید.

زندگی بدون عشق،به درختی میماند بدون شکوفه و میوه.عشق بدون زیبایی به گلهایی میماند بدون رایحه و به میوه هایی که هسته ندارند....زندگی ،عشق و زیبایی ،یک روحند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا میشوند و نه تغییر میکنند.

برای خاطر عشق به من بگو ،آن شعـــــــله چه نام دارد که در دلم زبانه میکشد،نیرویم را میبلعـد و اراده ام را زایل میکند؟

عشق در ردای افتادگی از کنارمان میگذرد،اما ما میترسیم و از او میگریزیم یا در تاریکی پنهان میشویم،یا اینکه تعـقیبش میکنیم و به نام او دست به شرارت میزنیم!

 

*برگرفته از کزیده آثار" جبران خلیل جبــــران"

Writed by آتنا at  23 | link  < |  send this for you're friend as e.mail > | 

I used to say "I" and "me" Now it's "us", now it's "we"